سفارش تبلیغ
صبا ویژن
مدیر وبلاگ
 
پنجره
معمولا دوست خوبی هستم و اگه شما خودتون بخواین می تونم براتون دوست خوبی باشم!
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 13
بازدید دیروز : 47
کل بازدید : 108367
کل یادداشتها ها : 74
خبر مایه

موسیقی


یا لطیف...

آخرین باری که می خواستم برم مناطق عملیاتی به فکرم افتاده بود که اونو هم با خودم ببرم...هیچ فکر نمی کردم که قبول کنه...اما...زد و قبول کرد.

موقع رفتن،داخل اتوبوس بهش گفتم: چادرتو سرت کن.گفت:من که چادر نیاوردم!!!چادر اضافه ی خودمو بهش دادم و گفتم:پس اینو بپوش!حاضر نمی شد...آخر سر بهش گفتم:دلت می یاد اولین باری که می خوای بری مهمونی شهدا بدون چادر باشی؟این چادر افتخار مادرمونه...حیفه اگه نپوشی...دیگه خود دانی!...از همون موقع دیدم رفت تو حال خودش...

شلمچه که رسیدیم یه نگاه قشنگی بهم انداخت و گفت:می خوام چادر بپوشم!چادر رو آوردم و کردم سرش.خیلی بهش می یومد...از اتوبوس که پیاده شدیم با یه نگاه همه اطرافو دور زد.آروم آروم رفت و نشست روی اون خاک ها...سرش رو گذاشت روی زانو هاش و دیگه هیچ صدایی ازش در نیومد.

وقتمون کم بود و باید می رفتیم.مسئول کاروان داشت بچه ها را صدا می کرد و جمع و جور می کرد.اما اون انگار نه اگار که چیزی میشنوه.رفتم وبلندش کردم و گفتم:دیگه بسه.باید بریم.چادرش سر تا پا خاکی شده بود و اشک روی گونه هاش روون...خواستم چادرشو بتکونم که گفت:نه!...نکن!این خاک بوی حضرت زهرا می ده...اصلا می خوام مثل خانووم چادرم خاکی باشه...از تغییر ناگهانیش ماتم برده بود...هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر پاک باشه...

                     ***

تو راه برگشت بودیم.شب بود.همه خوابیده بودند.از تکون خوردناش فهمیدم که بیداره و خوابش نمی بره...انگار اونم فهمیده بود که من بیدارم.

_مینا!...

_هوم؟...

_دلم نمی خواد از اینجا بریم...

_خب نمی ریم!همین الان از پنجره می پریم بیرون بعدش هم همین جا خیمه می زنیم!چطوره؟...

_دیوونه!مثلا خواستم باهات درد و دل کنم!

_خب.باشه.بگو میشنوم!...

_روز اول رو یادته؟شلمچه...

_بله...خب؟

_یه چیزی می گم نخندی ها ولی من اون روز با خود حضرت زهرا حرف زدم...بهم گفت چادر خیلی بهت می یاد...بعد هم بغلم کرد...بوی خوبی می داد...می گفت قشنگی یک زن به حجابشه.به نجابتش.همیشه پرچم منو بالا نگه دار...با همین چادر...یادت باشه افتخار من عشقم بود و چادر خاکی...

تصور اینکه چقدر راحت خانوم رو تو خیالش مجسم کرده بود و اون گفتگوی خیالیش داغونم می کرد...دیگه حرفی نداشتم که بزنم...چادرشو گرفتم و بو کردم...بوی خوبی می داد...بوی گل یاس...

-------------------------------------

پ.ن:همه دور و اطرافمون دارن آدم می شن...یکی با یه نماز...یکی با یه چادر...یکی با دیدن عکس راضیه،شهیده کانون رهپویان...همه آدم شدند و من،باز جا موندم...

و باز هم ، الهی به امید تو...






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ