سفارش تبلیغ
صبا ویژن
مدیر وبلاگ
 
پنجره
معمولا دوست خوبی هستم و اگه شما خودتون بخواین می تونم براتون دوست خوبی باشم!
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 13
بازدید دیروز : 47
کل بازدید : 108367
کل یادداشتها ها : 74
خبر مایه

موسیقی


یا لطیف...

با خوشحالی وارد شد...

می گفت:دارم می رم جنوب!مناطق عملیاتی...یه طوری هستم!اصلا نمی دونم اونجا چجوریه...تا حالا نرفتم!به نظر تو...

می گفت:می خوام وقتی رفتم اونجا اونقدر با شهدا درد و دل بکنم و گریه کنم که سبک شم...

می گفت:به نظر تو شهادت یعنی چی...شهید یعنی چی...؟اونجا اینو می فهمم؟

می گفت:یه چفیه با یک پلاک خریدم که اونجا با خاک شهدا متبرکش کنم که وقتی برگشتم همیشه منو به یاد همون خاک بندازه...

می گفت:من خیلی تعجب کردم که شهدا چجوری قبول کردن منو اونجا راه بدن...بعدشم گریه می کرد...

چفیه و پلاکشو گذاشته بود رو میزش،جلو چشم...آخر سری که می خواست بره،

می گفت:من اینا رو نمی برم...اگه من اونجا آدم نشدم نمی خوام این دو هم به آتیش من بسوزند...

و رفت...با عجله...قرآن و کاسه ی آب رو برداشتم و دنبالش دویدم!تا وسطای کوچه هم دنبالش رفتم.اما اون دیگه رفته بود...چفیه و پلاک رو هم نبرده بود...

چند روز بعد خبر رسید که یه اتوبوس راهیان نور تو آتیش سوخته...نمی دونم از اتوبوس و مسافراش چیزی مونده بود یا نه،اما از اون برا من یه چفیه و پلاک مونده بود که،بوی عشق می داد...بوی شهادت...

شب اومده بود تو خوابم...یه لبخند قشنگ رو لبش بود...

می گفت:دیدی آخرش فهمیدم شهادت یعنی چی؟یعنی با عشق مردن!با عشق مردن و پرواز کردن به سوی خدا...

شاید معنی ای که اون از شهادت فهمیده بود این بود...اما مهم این بود که شهدا بهش یاد دادن که چجوری پرواز کنه...

شهدا زنده اند...شهدا زنده اند...شهدا زنده اند...

-------------------------------------------

پی نوشت اجباری:یه وقتایی این چیزا که از ذهنم میگذره فکر می کنم مادر یه شهید چیکار می کنه با یه استخوان یا یک پلاک...یا با هیچ!

پی نوشت:حتما برید این پستو بخونید...چفیه ی سردم...روی شونه ی گرمش.مال وبلاگ کوثر عزیزم هست...تاثیر داره...خیلی زیاد...شاید رو منم تاثیر گذاشته و باعث شده پستم مثل اون بشه.شده؟نمی دونم!به هر حال...(و این پست همون چیزی بود که باعث شد فکر کنم یه مادر شهید چیکار می کنه با...)






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ