<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پنجره</title>
<link>http://pangare.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " پنجره "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Thu, 21 Aug 2008 21:40:41 GMT</lastBuildDate>
<author>مينا</author>
<item>
<title>فينيش!</title>
<link>http://pangare.ParsiBlog.com/550729.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;فينيش!&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 23:08:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=550729</comments>
 <dc:creator>مينا</dc:creator>
<guid>http://pangare.ParsiBlog.com/550729.htm</guid>
</item>

<item>
<title>فاطمه(س)،الگوي من...</title>
<link>http://pangare.ParsiBlog.com/546650.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بسم الله&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تنها چيزي كه بعد از نه روز باعث شد كمي مغز مباركمان را به كار بندازيم و پستي روي وبلاگ جاري كنيم دعوت جناب &lt;A href=&quot;http://mantaqehmamnooeh.parsiblog.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;منطقه ممنوعه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; بود...به هر حال خدا خيرشان دهد كه رغبتي در ما براي نوشتن ايجاد كردند!اين امتحانات اعصاب ما را به شدت متشنج و پاره پوره مي كنند!اول كه از سر جلسه ي امتحان مي آيي بيرون غلطت فقط بيست و پنج صدم است .بعدا تبديل مي شود به پنج شش نمره ناقابل...چه دارم مي گويم...بحث عوض شد...آهان...داشتم مي گفتم دعوت شديم به يك موج فاطمي خواهرانه!قرار شده روز تولد حضرت علي اكبر هم برادرانه شود!موضوع موجمان هم هست:&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;FONT color=#ff0000&gt;1)&lt;/FONT&gt;بررسي الگو گيري از خانوم فاطمه زهرا(س)&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;FONT color=#ff0000&gt;2)&lt;/FONT&gt;نقد فاطمي وبلاگ&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;1)&lt;/FONT&gt;هميشه،چه الان و چه وقتي كه تازه ميخواستيم به قولي به سن تكليف برسيم و تازه چادر بهمان مي دادند و نمي دانستيم كه چگونه سر كنيم الگو گيري از حضرت فاطمه را به عنوان يك زن به تمام معنا از همه ي جهات به ما گوشزد مي كردند.آنقدر زياد كه ديگر براي ما به صورت ارزشي در آمده.اما ملاك فقط شنيدن و گوش كردن نيست.عمل هم مهم است.خيلي وقت ها ما آنقدر از شخصيت روحاني حضرت زهرا دور مي شويم كه الگو گيري از ايشان برايمان تقريبا غير ممكن نشان مي دهد.با گفتن اين حرف ها كه حضرت زهرا كجا و من كجا...اما همان تلاش هم براي فاطمي زندگي كردن خود آنقدر اراده مي خواهد كه خيلي ها ندارند...آن زهرايي كه همه بارها مي ديدند كه پدر جلوي پايش بلند مي شد و هر وقت از در خانه اش ميگذشت مي ايستاد و سلام مي كرد و بعد مي رفت...همان زهرايي كه در فرزند داري و شوهر داري و رابطه با معبودش نمونه بود...او زن نمونه بود و گوشه اي از زندگيش آنقدر براي ما نكته هاي با ارزش دارد كه به عنوان يك انسان جايز الخطا مي توانيم زندگي خود را با آنان بسازيم...پي نوشت:دعا كنيد لااقل لياقت همين چادري كه از حضرت فاطمه داريم را داشته باشيم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;2)&lt;/FONT&gt;در مورد نقد فاطمي وبلاگ بهتر مي توانم بگويم آنقدر كوتاهي كردم كه شرمنده هستم...مطمئنا پرداختن به حضرت زهرا فقط مخصوص ايام فاطميه نيست و نام مبارك ايشان بايد در تمامي مطالب وبلاگ تجلي كند...بارها شده كه با خودم تصميم گرفتم كوتاهي را كنار بگذارم اما...نقد فاطمي وبلاگم براي من نتيجه اي تلخ داشت.اما خودش باعث شد كه بيشتر مراقب باشم و بيشتر سعي كنم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دعوتي هاي موج: &lt;A href=&quot;http://tahani.parsiblog.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;تهاني&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; // &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://aghazerah.parsiblog.com/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;آغاز راه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;// &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://kosar.parsiblog.com/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;دالان بهشت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt; // &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://masihayi.parsiblog.com/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;دم مسيحايي&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt; // &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://havayedoost.parsiblog.com/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;در هواي دوست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt; // &lt;A href=&quot;http://nazemane.parsiblog.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;نوشته هاي يك ناظم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; // &lt;A href=&quot;http://jornalism.pib.ir/&quot;&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;دستنوشته هاي يك كج و معوج 18 ساله&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&amp;nbsp;// &lt;A href=&quot;http://laal.parsiblog.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;لعل سلسبيل&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Jun 2008 13:26:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=546650</comments>
 <dc:creator>مينا</dc:creator>
<guid>http://pangare.ParsiBlog.com/546650.htm</guid>
</item>

<item>
<title>آقايون همچنان تلاش مي كنند.</title>
<link>http://pangare.ParsiBlog.com/536053.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;بسم الله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;توي تاكسي نشسته ام.راننده ي تاكسي يكريز حرف مي زند و غر مي زند.به مملكت.به دنيا.به تورم به كار به زندگي...و من فقط سرم را تكان مي دهم.جوابي ندارم كه بدهم.سر يك ايستگاه پيرزني سرش را از پنجره بيرون مي آورد و مي گويد:شهرداري!راننده مي گويد:هزار تومان!...پيرزن غر مي زند:آن آقا هم كه گفت هراز تومان...راننده پا را روي گاز مي گذارد و به راهش ادامه مي دهد.دوباره شروع به حرف زدن مي كند.دارد مسخره مي كند.با دقت تر گوش مي دهم...مي گويد:آقا؟كدام آقا؟آقا كه مُرد...فردا هم سالگرد رحلتش است...موجي از خشم از درونم بالا مي آيد!تحمل مي كنم!هيچ نمي گويم!ادامه مي دهد:شايد هم منظورش آقاي يك دست است!...دلم از اين همه نا مهرباني مي گيرد!دلم مي خواهد خفه اش كنم...مي گويم:يعني شما از آقا فقط يك دست بودنشان را دريافت كرديد؟واقعا در همين حد؟...فقط نگاهم مي كند...چند دقيقه بعد دوباره ادامه مي دهد...ديگر گوش نمي كنم...حوصله اش را ندارم.فقط مي فهمم كه دارد از وضع مملكت شكايت مي كند...شايد مي خواهد مسخره كردنش را توجيه كند...به هر حال ديگر توجهي نمي كنم.به مقصدم كه مي رسيم با سرعت كرايه را پرداخت مي كنم و پياده مي شوم...به اطرافم نگاه مي كنم.هنوز بيلبورد ها و پلاكارد هاي يك ماه پيش سفر رهبر را جمع نكرده اند...و خدا مي داند كه هر كدام از اين ها چه هزينه هاي سر به فلك نهاده اي داشته و آيا خود آقا واقعا راضيست؟...كنار پياده رو را كه نگاه مي كنم آه از نهادم بر مي آيد...فقر...فقر...فقر...دوباره به پلاكارد ها نگاه مي كنم...آخر اين همه نقش و عكس و طرح به كدام كار مي آيد...احتمالا براي قشنگي...و دوباره كه فكر مي كنم مي بينم شايد بعضي ها حق دارند گله كنند...آخر همه ي اين ها را از چشم رهبر مي بيند!رابطه ي فقر و بيلبورد ها رابطه ي جاليست!...تلاش و كوشش بعضي ها را نشان مي دهد!به همين سادگي!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;:و دولت مردان همچنان ادامه مي دهند...دارند براي رفاه مردم تلاش مي كنند!بله...بله...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;:عكس هاي نمايندگان مجلس كه ديدني هستند!خانم نماينده ژورنال لباس به دست گرفته و دارد ورق مي زند!آقاي نماينده هم يا خوابش برده،يا دارد با لپ تاپش ور مي رود يا دارد با بغل دستي هايش عكس دسته جمعي مي اندازد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;:فقط كافيست يك روز در خيابان راه بروي و با دقت به اطراف نگاه كني و به حرف هاي مردم گوش بدهي!آن وقت همه چيز دستگيرت مي شود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اللهم عجل لوليك الفرج...قيامتي هم هست...&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Jun 2008 16:54:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=536053</comments>
 <dc:creator>مينا</dc:creator>
<guid>http://pangare.ParsiBlog.com/536053.htm</guid>
</item>

<item>
<title>چادري از جنس گل ياس...</title>
<link>http://pangare.ParsiBlog.com/518426.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;يا لطيف...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرين باري كه مي خواستم برم مناطق عملياتي به فكرم افتاده بود كه اونو هم با خودم ببرم...هيچ فكر نمي كردم كه قبول كنه...اما...زد و قبول كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موقع رفتن،داخل اتوبوس بهش &lt;STRONG&gt;گفتم: چادرتو سرت كن.گفت:من كه چادر نياوردم!!!&lt;/STRONG&gt;چادر اضافه ي خودمو بهش دادم و &lt;STRONG&gt;گفتم:پس اينو بپوش!&lt;/STRONG&gt;حاضر نمي شد...آخر سر بهش &lt;STRONG&gt;گفتم:دلت مي ياد اولين باري كه مي خواي بري مهموني شهدا بدون چادر باشي؟اين چادر افتخار مادرمونه...حيفه اگه نپوشي...ديگه خود داني!...&lt;/STRONG&gt;از همون موقع ديدم رفت تو حال خودش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شلمچه كه رسيديم يه نگاه قشنگي بهم انداخت&lt;STRONG&gt; و گفت:مي خوام چادر بپوشم!&lt;/STRONG&gt;چادر رو آوردم و كردم سرش.خيلي بهش مي يومد...از اتوبوس كه پياده شديم با يه نگاه همه اطرافو دور زد.آروم آروم رفت و نشست روي اون خاك ها...سرش رو گذاشت روي زانو هاش و ديگه هيچ صدايي ازش در نيومد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتمون كم بود و بايد مي رفتيم.مسئول كاروان داشت بچه ها را صدا مي كرد و جمع و جور مي كرد.اما اون انگار نه اگار كه چيزي ميشنوه.رفتم وبلندش كردم و &lt;STRONG&gt;گفتم:ديگه بسه.بايد بريم.&lt;/STRONG&gt;چادرش سر تا پا خاكي شده بود و اشك روي گونه هاش روون...خواستم چادرشو بتكونم كه &lt;STRONG&gt;گفت:نه!...نكن!اين خاك بوي حضرت زهرا مي ده...اصلا مي خوام مثل خانووم چادرم خاكي باشه&lt;/STRONG&gt;...از تغيير ناگهانيش ماتم برده بود...هيچ وقت فكر نمي كردم انقدر پاك باشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو راه برگشت بوديم.شب بود.همه خوابيده بودند.از تكون خوردناش فهميدم كه بيداره و خوابش نمي بره...انگار اونم فهميده بود كه من بيدارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;_مينا!...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;_هوم؟...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;_دلم نمي خواد از اينجا بريم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;_خب نمي ريم!همين الان از پنجره مي پريم بيرون بعدش هم همين جا خيمه مي زنيم!چطوره؟...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;_ديوونه!مثلا&amp;nbsp;خواستم باهات درد و دل كنم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;_خب.باشه.بگو ميشنوم!...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;_روز اول رو يادته؟شلمچه...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;_بله...خب؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;_يه چيزي مي گم نخندي ها ولي من اون روز با خود حضرت زهرا حرف زدم...بهم گفت چادر خيلي بهت مي ياد...بعد هم بغلم كرد...بوي خوبي مي داد...مي گفت قشنگي&amp;nbsp;يك زن به حجابشه.به نجابتش.هميشه پرچم منو بالا نگه دار...با همين چادر...يادت باشه افتخار من عشقم بود و چادر خاكي...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصور اينكه چقدر راحت خانوم رو تو خيالش مجسم كرده بود و اون گفتگوي خياليش داغونم مي كرد...ديگه حرفي نداشتم كه بزنم...چادرشو گرفتم و بو كردم...بوي خوبي مي داد...بوي &lt;STRONG&gt;گل ياس&lt;/STRONG&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:همه دور و اطرافمون دارن آدم مي شن...يكي با يه نماز...يكي با يه چادر...يكي با ديدن عكس راضيه،شهيده كانون رهپويان...همه آدم شدند و من،باز جا موندم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و باز هم ، &lt;STRONG&gt;الهي به اميد تو...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 May 2008 14:28:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=518426</comments>
 <dc:creator>مينا</dc:creator>
<guid>http://pangare.ParsiBlog.com/518426.htm</guid>
</item>

<item>
<title>شهيد من!مرا درياب...</title>
<link>http://pangare.ParsiBlog.com/498137.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;يا لطيف...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز دوباره دلم هواي آلبومم را كرده است...همان كه دانه هاي تسبيح سبزم را كه بعد از پاره شدنش دلم حسابي شكست به ترتيب رويش چسباندم و بار ديگر شد تسبيح...همان كه داخلش را پر از عكس شهيد همت كرده ام...همان كه داخلش از فكه و طلائيه و دو كوهه نوشته ام...همان كه بسياري شب ها تا صبح باز بود و همدرد شب زنده داري ام...دوباره دلم هواي&amp;nbsp;آن آلبوم قديمي را كرده است...دلم هواي جنوب و پا گذاشتن&amp;nbsp;در آن خاك ها را كرده است...دلم هواي چادر خاكي كرده است...دلم هواي&amp;nbsp;خيمه گاه&amp;nbsp;ابولفضل العباس كرده است... پادگان... شرهاني...دهلاويه...آلبوم را باز مي كنم...به عكس شهيد همت خيره مي شوم...يادم مي آيد كه قرار بود نامه اي بنويسم...به شهدا...صفحه ي جديد آلبوم را باز مي كنم...و شروع مي كنم...:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام!سلام...سلامم را درياب...براي تو ميفرستمش...و دلم هم همراه سلامم به سوي تو پرواز مي كند...آخر مي داني؟دلم گنجشك شده و به هواي تو،به سوي تو پر مي زند...گاهي از دست خودش مي شكند...گاهي گريه اش مي گيرد،از دلتنگي تو...گاهي احساس آرامش مي كند،آن زماني كه احساس مي كند به تو نزديك است...گاهي اوج مي گيرد...گاهي سقوط مي كند...اما پرواز مي كند...به سوي تو...تويي كه جانت را در دستانت گذاشتي و به بهاي رسيدن به او فروختي...به چه ارزاني آن را فروختي...زيرا قيمت آن بالايي برايت بيشتر از اين ها بود...جان ديگر چه بود پيش چشم تو؟!...دلم به سوي تو پرواز مي كند...تويي كه سراسر نوري...نور ايمان و يقين و دلم مي خواهد كه خود را آكنده از نور وجود تو كند...تو زنده اي...تو اينجايي...و دلم مدت هاست كه به هواي تو پر مي كشد...پس دلم را هم درياب!...درياب مگر نه مي شكند...گريه مي كند...منحرف مي شود...كمكش كن...تو زنده اي!مرا درياب!شهيد من!مرا درياب!...&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 18:47:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=498137</comments>
 <dc:creator>مينا</dc:creator>
<guid>http://pangare.ParsiBlog.com/498137.htm</guid>
</item>

<item>
<title>آ سيد علي!خوش اومدي!</title>
<link>http://pangare.ParsiBlog.com/493121.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;يا لطيف...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت 4:30&lt;/STRONG&gt; ،صبح است.ساعت زنگ مي زند.به&amp;nbsp;زور از جايم بلند مي شوم.هنوز همه&amp;nbsp;خوابند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت 5:30&lt;/STRONG&gt; ، است.مادر از خواب بيدار مي شود.وضو مي گيرد.نماز مي خواند.پدر را از خواب بيدار مي كند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت 6:00&lt;/STRONG&gt; ،پدر تازه از خواب بيدار شده!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت 6:30&lt;/STRONG&gt; ،از خانه بيرون مي رويم.احساس عجيبي دارم.ذوق و شوق دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت 6:45&lt;/STRONG&gt; ،به دروازه قرآن مي رسيم.بقيه را بايد پياده بريم.در راه پوستر و پرچم مي گيريم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت 7:00&lt;/STRONG&gt; ،به در ورودي رسيده ايم.خيابان شلوغ است.بازرسي مي شويم.وارد مي شويم!...ورزشگاه هنوز جاي خالي براي نشستن زياد دارد!ما هم مي نشينيم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت 7:15&lt;/STRONG&gt; ،به مادرم مي گويم:به اين زودي خسته شدم!چطور دو سه ساعت را اينجا بنشينم؟بعد با خودم فكر مي كنم.همين سختي و انتظار است كه لحظه ي ديدار را شيرين مي كند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت 7:30،ساعت 8:00 ،ساعت 8:30 ،ساعت 9:00 ،ساعت 9:30 ،ساعت 10:00 ،ساعت...ساعت...خسته&amp;nbsp;مي شوم&amp;nbsp;بس كه به ساعت نگاه مي كنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت 10:30&lt;/STRONG&gt; مردم جيغ مي زنند!بلند شده اند و ايستاده اند!بعضي زمزمه مي كنند:آقا آمد...من با خودم مي گويم:مگر مي شود؟به اين زودي؟؟؟شايعه است...دوباره سرجامان مي نشينيم.در اين مدت دائم در حال فرياد كشيدن هستيم!اي رهبر آزاده!آماده ايم آماده...آسيد علي خوش اومدي!آسيد علي!خوش اومدي!...ما همه سرباز توايم خامنه اي!گوش به فرمان توايم خامنه اي!...انرژي هستي اي!به جان ما بسته اي!...الله الله الله!الله الله الله!الله اكبر !جانم فداي يك لحظه،عمر تو رهبر...يك دفعه مي بينم از يك طرف جمعيت به رويمان هجوم مي آورند!به زور از زير جمعيت بلند مي شويم!چه خبر شده؟آقا آمد؟نخير...الكي سرخوش ها...خفه مان كرديد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت 11:00&lt;/STRONG&gt; ،دوباره مي نشينيم.باز وضع همان است.هجوم جمعيت تمام شدني نيست!مجبور مي شويم بايستيم.همچنان شعار مي دهيم!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما...ساعت!...ساعت!...&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;11:15&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; ،همه با هم جيغ مي كشند!اشك مي ريزند!هل مي دهند!&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;رهبرمان آمد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;! آ سيد علي!خوش آمدي!آسيد علي!خوش آمدي...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اما نمي دانم چه شده كه چند قطره اشك بيشتر نمي ريزم.گريه ام نمي گيرد!بيشتر سعي مي كنم بخندم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت همينطور مي گذرد...جمعيت همچنان در حال هجوم و اينور و آنور شدن است...همه خسته اند...گرم است...اما!وجود يكي آن بالا اجازه نمي دهد زياد به اين چيز ها فكر كنيم...صدايش را گوش مي كنيم...به سختي به گوش مي رسد!خانم ها زياد سر و صدا مي كنند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كم كم جلو مي روم...خيلي جلو مي رم!آنجا فشار جمعيت بدتر است.اصلا مهم نيست...خدايا!چه چهره ي نوراني و قشنگي...ديگر حواسم به چيزي نيست.اين كه از مادرم دور شده ام و احتمالا جايي پشت سر من است...فقط نگاه مي كنم...ساعت 12:00 ؟نمي دانم.احتمالا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديگر نمي دانم ساعت چند است.ناراحتم.آقا ورزشگاه را ترك مي كنند...و راه برگشت را با خستگي و كوفتگي شديد طي مي كنيم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت 2:00&lt;/STRONG&gt; ،به خانه مي رسيم...از پوستر و پرچم هايم فقط يك دانه پوستر خميده و له شده به جا مانده است...همان را هم نگه مي دارم...خاطره انگيزي است...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:در حالي ساعت هفت آنجا بوديم كه من مي گفتم بايد ساعت پنج آنجا باشيم.اما خودم چهار و نيم بيدار شدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:فكر نكنم توضيح خوبي داده باشم...بهتر از اين نتوانستم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براي ديدن عكس ها &lt;A href=&quot;http://www2.irna.com/fa/news/view/menu-158/8702117622141139.htm&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اينجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; كليك كنيد.&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 May 2008 14:39:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=493121</comments>
 <dc:creator>مينا</dc:creator>
<guid>http://pangare.ParsiBlog.com/493121.htm</guid>
</item>

<item>
<title>چند نما از يك زندگي</title>
<link>http://pangare.ParsiBlog.com/489418.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;يا لطيف...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضي وقت ها آدم آنقدر درگير و دار زندگي،كار،درس،رفاقت و رقابت و ...غرق مي شود كه محيط اطرافش را خوب نمي بيند.سرعت تصاويري كه روي مردمك چشمانش مي نشيند روي دور تند مي افتد و بدون درك و تامل و بي هيچ حسي نسبت به آن ها از كنارشان مي گذرد.همه چيز مثل هواي اطراف،آسفالت خياباني كه هر روز،پايمان را بر رويش مي گذاريم،نوشته هاي كج و معوج روي ديوار هاي آجري،مناظر يكنواخت مسير خانه و ...عادي مي شود.آنقدر عادي كه چشممان ديگر آن ها را نمي بيند.انگار كه اصلا وجود ندارند.اما اگر ميان شلوغي و ازدحام لحظه هاي پرشتاب&amp;nbsp;عمرمان،وقتي پيدا كنيم و ذهنمان را فارغ از هر دغدغه اي آزاد بگيريم،آن وقت به كشف هاي تازه اي مي رسيم.روي مسائلي دقيق ميشويم كه هميشه بوده اند و هرگز فرصت فكر كردن به آن ها را نداشته ايم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ******************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوتوبوس شلوغ است و لبالب پر.جاي سوزن انداختن نيست.هوا گرم است و حتي پنجره هاي نيمه باز هم نمي توانند حالمان را جا بياورند.با اين حال خوشحاليم كه جايي براي نشستن داريم.وگرنه مسيري به آن طول و درازي آن هم سر پا در بيداد گرماي مرداد ماه،ترافيك شلوغ بزرگراه...به آدمهايي كه كنارمان ايستاده اند نگاه مي كنيم.در آن شلوغي احتمالا چهره ي رنجور و تكيده ي پيرمرد يا پيرزني را مي بينيم كه ميله آهني را محكم چسبيده است و عرق از سر و رويش مي بارد.فشار جمعيت اذيتش مي كند و نفسش تنگ مي شود...سر هر پيچ تعادلش به هم مي خورد و روي ديگران مي افتد.نگاه او از پشت عينك ته استكاني اش خسته است.رويمان را بر مي گردانيم و به خيابان و منظره هايش نگاه مي كنيم.خوشحاليم كه جايي براي نشستن داريم!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ******************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باران مثل آب شيلنگ از آسمان مي بارد.برقي تا ميانه ي خيابان را روشن مي كند و به دنبالش صداي رعد شيشه ها را مي لرزاند.دختر زير چتر آبي رنگش احساس خوبي دارد.داخل ايستگاه اوتوبوس ايستاده و به فضاي سبز رو به رويش خيره مانده.آن جا كه درختان كاج و بلوط سر به آسمان بلند كرده اند و قطرات پاك و زلال باران از سر و روي برگ هايشان مي چكد.هميشه عاشق باران و هواي ابري پاييز بود و دلش پر مي زد براي قدم زدن در خيابان هاي خيس از باران.اتوبوس با صدايي بلند جلوي پايش&amp;nbsp;ترمز مي كند.مي خواهد چترش را ببندد و سوار شود كه صدايي از پشت سرش مي گويد:((خانم!شما را به خدا سريع تر...خيس آب شديم...))به عقب بر مي گردد.زني چادر به سر با كودكي تنگ در آغوش،زير بارش بي وقفه ي باران ايستاده و قطرات آب از سر و رويش مي چكد...دسته ي چتر در دست دختر مي خشكد!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ******************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كمي دقيق شويم...چيز هاي زيادي اطراف ما هستند...&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Apr 2008 23:02:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=489418</comments>
 <dc:creator>مينا</dc:creator>
<guid>http://pangare.ParsiBlog.com/489418.htm</guid>
</item>

<item>
<title>آرامش بعد از طوفان!</title>
<link>http://pangare.ParsiBlog.com/483214.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;FONT color=#408080&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;يا لطيف...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ديروز و نه فقط ديروز،چند روز گذشته اعصابم واقعا به هم ريخته بود.مي خواستم يك پست آتشين بنويسم و كلي فرياد بزنم،بد و بيراه بگويم،جيغ بزنم و خلاصه...ديروز!همين ديروز بود كه مي خواستم اين پست را بنويسم...اما از آنجا كه تني چند از دوستان سفارش كردند كه تو اعصابت را زياد خرد نكن يك وقت سكته مي كني و از دست مي روي &lt;IMG style=&quot;CURSOR: hand&quot; onclick=&quot;InsertEmo(this.src , this.title , this.width , this.height);&quot; alt=پوزخند src=&quot;http://www.parsiblog.com/Images/Emotions/169.gif&quot; border=0&gt;و استاد بنده هم به من گفتند كه(تاكيد مي كنم!استاد بنده!)نكن!نساز!به اين چيز ها گوش نكن...بيا چيز هايي بنويس كه خوبند!نه آن هايي كه بدند و...و ...و....و از آن جايي كه من حرفشان را بسيار قبول دارم و عمرا اگر رد كنم(باز هم جاي تاكيد دارد!عمرا اگر رد كنم!)ننوشتم...تازه هم!عقيده ام هم به وسيله ي جناب استاد تغيير كرد!الان اعصابم بسيار آرام است...و مي خواهم پستي مملو از آرامش بنويسم! &lt;IMG id=Pic style=&quot;CURSOR: hand&quot; onclick=Click_Emo() src=&quot;http://www.parsiblog.com/Images/Emotions/156.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;-------------------------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعضي وقت ها با خودم فكر مي كنم كه فاصله ي بين انسانيت و حيوانيت چقدر كم است!مي دانيد چطور مي شود كه به اين چيز ها فكر مي كنم؟مثلا امروز كه بروم مدرسه دوستم را مي بينم با حال خراب.مي پرسم&amp;nbsp;چه خبر&amp;nbsp;است؟مي گويد ديشب ساعت نه و نيم دو نفر موتور سوار مي خواستند خفه ام كنند!يك نفر آمد پشتيباني ام كند اشتباهي با چوب زد توي سر خودم!احتمالا تو هم الان داري مي خندي!چون خودم هم همان موقع كه شنيدم به خنده افتادم!بعد كه به عمق مسئله فكركردم ديدم نه...واقعا بحران است...آن وقت است كه فكر مي كنم رفتار حيواني &amp;nbsp;زياد يافت مي شود!تو اينطور فكر نمي كني؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پي نوشت:اين&amp;nbsp;مطلب با آرامش تمام نوشته شده بود.گفتم كه استاد و ديگران بدانند!منتها اگر تو با خواندنش روي ويبره رفته اي به من هيچ ربطي ندارد!&lt;IMG style=&quot;CURSOR: hand&quot; onclick=&quot;InsertEmo(this.src , this.title , this.width , this.height);&quot; alt=پوزخند src=&quot;http://www.parsiblog.com/Images/Emotions/169.gif&quot; border=0&gt;نه.جدي نگفتم.اگر هم روي ويبره رفته اي حتما لازم بوده كه بروي...دعوايم نكن لطفا!قول مي دهم بچه ي خوبي شوم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;-------------------------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حالا يك كم هم از زيباي هاي دنيا بگوييم كه پستمان آرامشش بيشتر شود!تا بحال شيراز را ديده اي؟توي ارديبهشت ماه...وصف ناپذير است...گل هاي رنگ به رنگ،هواي خوب،آسمان آبي...بلوار چمران سبز سبز....و مزار حافظ شيرازي هم گلباران...فروردين هم كه كيف خودش را دارد...بوي بهار نارنج درخت ها كه شاخه هايشان از تك و توك ديوار خانه هاي قديمي سرك كشيده اند،آدم را مست مي كنند...مخصوصا اگر باغ ارم هم بروي...آن وقت مي فهي بوي بهار نارنج چه جادويي مي كند...و چه كيفي مي دهد كه در كوچه باغ هاي قصر دشت قدم بزني و شعر بخواني....اين ها را گفتم چون الان بيرون بودم و داشتم فكر مي كردم كه چقدر شيراز قشنگ است...ديدم بد نيست كمي پز شهرمان را اينجا هم بدهم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و متني را هم در كتاب &lt;STRONG&gt;گوهر خرد&lt;/STRONG&gt; اثر &lt;STRONG&gt;جي پي واسواني&lt;/STRONG&gt; ،به تازگي خوانده ام كه&amp;nbsp;تو هم بخواني بد نيست!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آيا مي توانيد عطر گل ها را استشمام كنيد؟آيا نوازش نسيم را حس مي كنيد؟آيا مي توانيد ساعت ها به زمزمه ي برگ درختان گوش بسپاريد؟البته كه مي توانيد همه ي اين كار ها را انجام دهيد.اما مايل نيستيد كه وقت خود را به اين امور جزئي اختصاص دهيد.در حالي كه پرداختن به همين امور ساده ذهن ما را از آرامش ولذتي سرشار مي كند كه هيچ يك از ماديات قادر به تامين آن ها نيستند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG alt=آرامش... src=&quot;http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/pangare/1000.14.51452.222222.jpg&quot; align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پ.ن:به دستور استاد انشاالله يك پستم را هم به شهداي فارس اختصاص مي دهم...مي گويند:باور كنيد فارس شما هم شهيد همت زياد دارد...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Apr 2008 21:12:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=483214</comments>
 <dc:creator>مينا</dc:creator>
<guid>http://pangare.ParsiBlog.com/483214.htm</guid>
</item>

<item>
<title>رسم اسارت،رسم شهادت،رسم رسالت،رسم عاشقي...</title>
<link>http://pangare.ParsiBlog.com/476446.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;يا لطيف...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواندم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نمازمان كه تمام شد،دست همديگر را گرفتيم و بلند بلند دعاي وحدت خوانديم.صدايمان توي راهرو مي پيچيد.نگهبان دريچه سلول را باز كرد((ساكت باشد!))گوش نكرديم.دوباره داد زد((ساكت))بقيه اگر سر و صدا مي كردند،مي ريختند توي سلول و كتكشان مي زدند.با ما نمي دانست چه كار كند،عاجز شده بود.مي گفت:((شما اسير ما نيستين.ما اينجا اسير شما شده ايم.))&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست داشتمش...خيلي زياد...شب عاشورا&amp;nbsp;توي &amp;nbsp;كانون رهپويان وصال بهم دادنش...اين متن بالايي رو مي گم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-----------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلتنگ نوشت من:هيچكي به جز تو عقده ي دل منو نمي دونه آقام...هيچكي به جز تو هم نمي تونه عقده ي دل منو آروم كنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پي نوشت:شايد دلتنگ نوشت&amp;nbsp;تو هم&amp;nbsp;باشه...هر چي باشه اين روزا خيليا دلتنگيشون اينه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-----------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يك حسرت:رسم عاشقي را تا به حال بايد فهميده باشي...حتما فهميدي...&lt;STRONG&gt;((و بنگر كه عشق تنها رسالت حسين (ع)و زينب (س) است...))&lt;/STRONG&gt; و&amp;nbsp;اونا كه حسين حسين گويان رفتند،رسالتشون شد عشق...در راه دوست...رسم عاشقي همينه...هست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;يا علي گفتيم و عشق آغاز شد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;----------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يكي به من مي گفت:چه منظره ي قشنگي از پنجره ي اتاقت پيداس...از اينجا مي شه فهميد:زندگي زيباست...خيلي زيبا...و من گفتم:زندگي زيباست اما شهادت زيباتر...&lt;STRONG&gt;و تو بگو:حسين حسين شعار ماست...شهادت افتخار ماست...هر چي بلند تر...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگو...حتما بگو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يا حسين و يا علي رو هم محكم بگو...يا علي گفتيم و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتيم و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا حالا...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علي يارتون!&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Apr 2008 14:41:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=476446</comments>
 <dc:creator>مينا</dc:creator>
<guid>http://pangare.ParsiBlog.com/476446.htm</guid>
</item>

<item>
<title>چفيه و پلاك جامونده...</title>
<link>http://pangare.ParsiBlog.com/471400.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;يا لطيف...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;با خوشحالي وارد شد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي گفت:دارم مي رم جنوب!مناطق عملياتي...يه طوري هستم!اصلا نمي دونم اونجا چجوريه...تا حالا نرفتم!به نظر تو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي گفت:مي خوام وقتي رفتم اونجا اونقدر با شهدا درد و دل بكنم و گريه كنم كه سبك شم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي گفت:به نظر تو شهادت يعني چي...شهيد يعني چي...؟اونجا اينو مي فهمم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي گفت:يه چفيه با يك پلاك خريدم كه اونجا با خاك شهدا متبركش كنم كه وقتي برگشتم هميشه منو به ياد همون خاك بندازه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي گفت:من خيلي تعجب كردم كه شهدا چجوري قبول كردن منو اونجا راه بدن...&lt;STRONG&gt;بعدشم گريه مي كرد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;چفيه و پلاكشو گذاشته بود رو ميزش،جلو چشم...آخر سري كه مي خواست بره،&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي گفت:من اينا رو نمي برم...اگه من اونجا آدم نشدم نمي خوام اين دو هم به آتيش من بسوزند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و رفت...با عجله...قرآن و كاسه ي آب رو&amp;nbsp;برداشتم و دنبالش دويدم!تا وسطاي كوچه هم دنبالش رفتم.اما اون ديگه رفته بود...چفيه و پلاك رو هم نبرده بود...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;چند روز بعد خبر رسيد كه يه اتوبوس راهيان نور تو آتيش سوخته...نمي دونم از اتوبوس و مسافراش چيزي مونده بود يا نه،اما از اون برا من يه چفيه و پلاك مونده بود كه،بوي عشق مي داد...بوي شهادت...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شب اومده بود تو خوابم...يه لبخند قشنگ رو&amp;nbsp;لبش بود...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي گفت:ديدي آخرش فهميدم شهادت يعني چي؟يعني با عشق مردن!با عشق مردن و پرواز كردن به سوي خدا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شايد معني اي كه اون از شهادت فهميده بود اين بود...اما مهم&amp;nbsp;اين بود&amp;nbsp;كه شهدا بهش ياد دادن كه چجوري پرواز كنه...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;شهدا زنده اند...شهدا زنده اند...شهدا زنده اند...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;-------------------------------------------&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پي نوشت اجباري:يه وقتايي اين چيزا كه از ذهنم ميگذره فكر مي كنم مادر يه شهيد چيكار مي كنه با يه استخوان يا يك پلاك...يا با هيچ!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پي نوشت:حتما بريد اين پستو بخونيد...&lt;A href=&quot;http://kosar.parsiblog.com/468166.htm&quot;&gt;چفيه ي سردم...روي شونه ي گرمش&lt;/A&gt;.مال وبلاگ &lt;A href=&quot;http://kosar.parsiblog.com/&quot;&gt;كوثر عزيزم &lt;/A&gt;هست...تاثير داره...خيلي زياد...شايد رو منم تاثير گذاشته و باعث شده پستم مثل اون بشه.شده؟نمي دونم!به هر حال...(و اين پست همون چيزي بود كه باعث شد فكر كنم يه مادر شهيد چيكار مي كنه با...)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://jomhourieslami.com/1384/13840114/13840114_jomhori_islami_10_jebheh_va_jang_2_1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Apr 2008 08:38:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=471400</comments>
 <dc:creator>مينا</dc:creator>
<guid>http://pangare.ParsiBlog.com/471400.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

