
عزیز دلم ... هرگز کسی را نا امید نکن ... شاید امید اون تموم دارایی اش باشد ... !
نشسته بود روی زمین و داشت یه تیکه هایی رو از روی زمین جمع می کرد. بهش گفتم: کمک نمی خوای؟ گفت نه. گفتم: خسته می شی بذارخوب کمکت کنم دیگه. گفت: نه خودم جمع می کنم. گفتم:حالا تیکه ها چی هست؟بد جوری شکسته معلوم نیست چیه؟
...من یه لیوان چای داغ رو به تو ترجیح می دم . چون چای فقط زبونم رو می سوزونه . ولی تو دلمو
فردا و دیروز با هم دست به یکی کردن ... دیروز با خاطراتش ما را فریب داد ... فردا با وعده هایش ما را خواب کرد ... وقتی چشم گشودم روزها گذشته بود ... !